حاجی چرانمی خندی؟!!!

سالهاي نه چندان دور همين نزديکي ها،مرداني در همسايگي ما زندگي مي کردند،که زندگي براي شان جدي ترين بازيچه بود.

زندگي کردند، چون هيچ وقت اسير وذليل زندگي نشدند.زندگي مي کردند،چون معناي زندگي را فهميدند.زندگی می کردندتاقیمت پیداکنندنه به هرقیمتی زندگی کنند….


آنها آمدند تا زندگي کردن را به ما ياد دهند وما ياد نگرفتيم.

چشم دوختند در چشم ما وبا سکوت شان فرياد زدند،که جور ديگر هم مي شود زندگي کرد.

آنها رفتند وما مانديم.رفتن آنها به رفتن يک ستاره ي دنباله دار مي ماندو ماندن ما به ماندن آب در مرداب روزمرگي ها….


این روزهاعده ای تلاش می کنندباورهاوارزشهایمان رابه سخره بگیرندتایادمان برودکه دربرابرخون شمامسئولیم….

این روزهاعده ای درتلاشندشماراافسانه تاریخ بدانند….

این روزهاعده ای درتلاشندجنگ قومیتی براه اندازنددرحالی که یادمان نمی رودددر8سال دفاع مقدس  همه اقوام غیورکشورپهناورایران شرکت داشتند…ازجان  ومال خودگذشتندتا تعرضی به جان ومال ناموس شیعه نشود تا اسلام باقی بماند….

بله اسلام همان اسلامی که هزارواندی سال پیش سروروسالارشهیدان هم برای حفظ اسلام قیام کردوشهدای مابه تأسی ازشهیدکربلاایستادگی کردند….

بله اسلام همان امانتی که درازای خون های ریخته شده درطول تاریخ نسل به نسل به دست مارسیده است….

ماراچه شده …

به کجاچنین شتابان….

چقدرامانت داربوده ایم!!!!!

 

حاجی  چرادیگرنمیخندی


قهر کرده اید انگار ؟! درست نمیگویم ؟!

حاجی دیگر نمیخندی …!!! چه شده آن لبخندهای دائمت ؟

حاجی آنطور درخودت رفته ای دلم غصه اش میشود …سرت را بالا بگیر…

 به چه می اندیشی؟ از چه دلگیری ؟ …

راستی حاجی ! قبلا ها یه عده ای میگفتند شماها رفتید بجنگید که چه بشود ؟

خودتان خواستید ، خودتان هم شهید شدید.

آن وقتها جبهه میگرفتم و جوابشان را میدادم.

حالا خودمانیم حاجی، بینی و بین الله رفتی که چه بشود؟ رفتی که آزادی داشته باشیم؟

رفتی که یک عده به نام شما به جاه ومقام برسندوآخرش به مملکت خیانت کنند؟

رفتی که عده ای مانتوهایشان روز به روز تنگ تر و روسری هایشان روز به روز کوچکتر شود؟

رفتی که ماه محرمی هم پارتی بگیرند و جشن های آنچنانی؟وآخرش بگوینددوعرب باهم جنگیدن به ماچه؟

رفتی که عده ای دختر و پسر به هم که میرسند دست بدهند و اگر ندهند به هم بگویند عقب مانده ؟ 

حاجی جان ؛ جای پلاکت را این روزها زنجیرهای قطور گرفته !

جای شلوار خاکی ات را شلوارهای پاره پوره و چاک چاک گرفته (که به زور پایشان نگهش میدارند)!

 

جای پیراهن ساده ی “مردانه ات” را تی شرت های مارک دار  گرفته (بعضا آب رفته اند) !

 پسرانمان زیر ابرو بر میدارند ! دخترمان ابرو تیغ میزنند !

 

اوضاعی شده دیدنی … پارکها ، سینماها ، پاساژها شده اند سالن مد ! و البته دوست یابی!

 حاجی تو رفتی که خودت را پیدا کنی و خدایت را ، این ها مانده اند و دارند خودشان را گم میکنند !!!!!!

حاجی ؛ گلوله دست شما را زخم انداخت و بعدها برد ، اینجا خودشان بر سر و صورت و دست و بازویشان

زخم و نقش می اندازند که زیبا شوند … !!!

این روزها اگربه کسی بگویی : خواهرم … هنوز بقیه حرف را نگفته شاکی میشود که:

چرا شما مذهبی ها نمیگذارید راحت باشیم؟ ما آزادی میخواهیم …چرا شماها نمیفهمید؟

اینجا اگر ماه رمضان به بعضی ها گفتی ماه رمضان است ، حرمت نگه دارید. تو را میکشند…

به همین سادگی

اگر گفتی آقا مزاحم ناموس مردم نشو ، تو را میکشند و کمترینش اینست که چشمت را کور کنند …

داغ بر دلم مانده …

و من مات و مبهوت از این همه شجاعت که تو لا اقل از ما انتظارش را داری و نداریمش !

اینجا پسری با تیپ آنچنانی هرچقدر هم که بی احترامی کند به غیر و سر و صدا کند ،

همه میخندند و میگویند : چه بانمک !

اما پسری مذهبی که با صدای بلند صلوات بفرستد بعد از نماز جماعت : بعضی ها میگویند:

زهرمار ! داد نزن سرمون رفت !!!

دختری با مانتوی کوتاه و تنگ و آستین های بالا زده شده با قر و غمیش راه برود همه میگویند چه باکلاس!

 اما دختری چادری که بخواهد از کنارشان رد شود میگویند :صلواااات : اللهم صل علی محمد و آل محمد

اینجا به خیلی چیزهایی که اعتقاد تو بود میخندند !

به ریش میخندند …به چادر میخندند … به لباس پیغمبر میخندند …

راستی فرمانده … این کتاب صورت هم عالمی دارد ! “فیس بوک” را میگویم.

شرف و ناموس و اعتقاد بعضا پر ! عکسهایی در این فیس بوک از خود و

خانوادشان میگذارند که آدم شرمش میشود نگاه کند. شما میگفتی “یا علی” و زندگی میساختی

اینها عکس میگذارند …خاطر خواه میشوند … زندگی شروع میشود آن هم با یک “لایک” …

فردا هم طلاق! عجب پروسه ای!!! این هم به نام آزادی!!! … 

این نظام را اعتقاد نگاه داشته … به تو میگویند آزادی نداری … راحت باش …

زندگی کن!!! که دست از اعتقادت برداری ما میگوییم بندگی کن و خوب زندگی کن …

آنها میگویند زندگی کن ، آزاد باش … (انگارآزادی خلاصه شده درهرزگی وهرزه بودن هنر است !)

خلاصه حاجی جای ارزشها عوض شده …دعایمان کن.

به خودم میگویم: به دلم :

بسوز … آتش بگیر …

آتش بگیر تا که بفهمی چه میکشم

رنگ ها عوض شده … حاجی دریاب …

 

یا صاحب الزمان : دلت خون است آقا … خدا صبرت بدهد …

 

نرم افزارجامع ماه مبارک رمضان

نرم افزارجامع توشه رمضان راازفروشگاه مایکت دانلودکنید

«‏توشه رمضان» در مایکت:

https://myket.ir/app/com.tosheramazan.app

جامع ترین نرم افزارماه مبارک رمضان
پخش آنلاین قرآن،ترجمه صوتی قرآن،داستان های قرآنی،امثال وحکمت های قرآنی،سخنرانی های کوتاه صوتی ومتنی،مناجات،برنامه غذایی ماه مبارک،ادعیه وشرح ادعیه ماه مبارک رمضان،آهنگ پیشواز و…

ساخت ایران!!!

#حمایت_از_کالای_ایرانی

#به_قلم_خودم

شلوغ بودوصدابه صدانمی رسید.چندمرتبه فروشنده راصدازدم:آقا…آقا… نگاهم نمی کردوانمودمی کردکه سرگرم صحبت با بقیه مشتری هااست.من که ازنوع برخورداوبه شدت ناراحت شده بودم،باصدای رسایی گفتم:جناب اگرکالای موردنظرمن رونداریدبفرماییدتاالکی معطل نشم. فروشنده دوم که عصبانیت من رادیدم به سمتم آمدوگفت:من عذرخواهی می کنم همکارم سرشون شلوغ هست به دل نگیرید بفرماییدمن درخدمتتون هستم. می دانستم که اودرحال ماست مالی کردن رفتاراوست وگرنه من اولین مشتری بودم که پادرفروشگاهشان گذاشتم وبعدفروشگاه شلوغ شد.اوخوب فهمیدکه چه می خواهم ازقصددیگرجوابم را نداد. مردک بی تربیت،دلم می خواست هرچه ازدهانم درمی آیدبه اوبگویم…خود راکنترل کرده وبه فروشنده دوم که منتظربودگفتم:اسباب بازی مناسب سن 3سال داریدکه ایرانی باشه؟ مردکه دست وپایش راگم کرده بودگفت :متاسفم خانم مااصلاتواین فروشگاه جنس ایرانی نداریم. احساس کردم دوتاچشم مرانگاه می کند.سرم راکه چرخاندم فروشنده اول بود.به من پوزخندمی زند. بدون اینکه معطل کنم؛گفتم:متشکرم خیلی سریع ازفروشگاه خارج شدم زیرلب غرغرمی کردم ومی گفتم:فکرکردیدکه چی؟ تواین مملکت باکمال آرامش کاسبی می کنیدوبه جنس ایرانی پوزخندمی زنید؟ یعنی انقدرشماکلاستون بالاست که فروش جنس ایرانی درحدشمانیست؟نه جناب اشتباه فهمیدی جنس ایرانی انقدربزرگه که امثال شمادرحدفروشش نیستید!!!واقعااسم امثال شماروچی می شه گذاشت؟! انقدر درافکارخودغرق بودم که اصلامتوجه نشدم به کدام سمت می روم باصدای مردانه ای به خود آمدم. خانم…خانم…صداآشنابود.برگشتم ،همسرم بودچقدردراین لحظه به حضورش نیازداشتم دیدنش حالم راخوب کرد لبخندزدم گفتم:سلام عزیزم گفت:سلام خانمی این طرفی چرامیری؟کجاان شاءالله؟ من که نمیدانستم اصلاکجاهستم وبه کدوم سمت می رفتم؛گفتم:دنبال یه جامی گردم که اسباب بازی ایرانی داشته باشه چندجارفتم ولی جنس هابیشترچینی ان ان …لبخندزدوگفت:خب خانم گل این سمت که مغازه نداره.این طرف میره سمت اتوبان وتاچشم کارمی کنه آسفالته وماشین. درحالی که به پاهایش اشاره می کردگفت:راهنمای خط یازده درخدمت شماست.نگران نباش باهم میریم هرچی خواستی بخر. ازاینکه کنارم بودبه خودمی بالیدم.باهم رفتیم چندمغازه دیگرراهم دیدیم.این بارخودم دست بکارشدم اسباب بازی های بیرون وداخل مغازه رابادقت نگاه می کردم تا#ساخت_ایران راپیداکنم.خیلی وقت هاناامیدازمغازه می آمدم بیرون.واومی پرسید:چه خبر؟ می گفتم:هیچی دلم گرفته بود،وقتی یک اسباب بازی ایرانی نمی شددراین شهربه اصطلاح توریستی پیداکرد چه انتظاری داریم که جوان بیکارنداشته باشیم…حالااسباب بازی فقط یکی ازلوازمی است که امروزکمبودش رامن دراین شهرکشف کرده بودم. ناخودآگاه به یادروزهای سخته اوایل ازدواجمان افتادم همسرم یک ماه بعدازعروسی بیکارشدوماماندیم وباقسط وام ازواج وکرایه ومخارج دیگه چه کنیم.واقعاسخت بودچندجاامتحان داد.به کارخانه های مختلف وفروشگاه و…سرزد کارپیدانبودکه نبودانگارخدامی خواست صبرمارابسنجد.اوحتی برای بارکشی هم مراجعه کرده بوداماچون چهره اش به این کارهانمی خوردصاحب کاراورانپذیرفته بود ابتدافکرکرده بودبرای سفارش محصول مراجعه کرده اماوقتی شنیددنبال کارمی گرددفقط شماره اش راگرفت وخبری نشد…به یادروزهایی افتادم که انگشترم رافروختم تااوبتواندتوشه راه کندوبه دنبال کارباشد…به پیشنهادیکی ازدوستانش برای اینکه مخارج زندگی مان بگذرد مدتی رفت بنایی وکارگری …خب این کارهم که فصلی است وهمیشه کارندارد…چندماه کارکردودوباره بیکارشد…آن اوایل خیلی سخت گذشت من باتمام وجودم فرمایش آقا#حمایت_از_کالای_ایرانی رادرک می کنم میفهمم جوان بیکار یعنی چه؟میدانم مردی که متاهل است ولی ازکاربیکارمی شودچه می کشد!!! یادآوری آن خاطرات تلخ باعث شداشک درچشمانم حلقه بزندهمسرم گویامتوجه اشک هایم شد دستم راگرفت گفت:چی شده خانم کوچولو،هیچ کدوم ازاسباب بازی هارونپسندیدی؟ بگوچی می خوای خودم خوشگلش روبرات میگیرم. ازلحن حرف زدنش خنده ام گرفت میخواست حال وهوایم راعوض کند گفتم:مهم نیست چی باشه مهم اینکه ایرانی باشه. گفت:آخه خانم خانما،من خسته ام ازسرکاراومدم مستقیم پیش تو.والله خط یازده ام جوابم کرده،پاهام تاول زد. کلافه بودم انتظارنداشتم سرزنشم کندگفتم:خب می گی چیکارکنم؟ کلافه گیم رافهمیدولبخندی زدوگفت:میگم الان دیگه دیروقته. نیم ساعت دیگه اذانه.من گشنمه بیابریم یه ساندویچ بزنیم بعدبریم نمازبخونیم بعدش فکرمی کنیم چکارکنیم. راست می گفت منم گشنه بودم ولی ازبس که حرص خوردم گرسنگی ازیادم رفته بود. دوتاساندویچ فلافل گرفت باسس تندخوش مزه بود.ساکت بودم واینهمه سکوت ازمن بعیدبود.طاقت نیاوردباخنده پرسید:خب،بانوتاکی بایدتواین شهربه چرخیم بی معطلی پرسیدم:اگریه روزمن مریض بشم چیکارمی کنی؟انگارحالش گرفته شده باشه بقیه ساندویچش راگذاشت روی میز وگفت:کوفتم کردی خدانکنه. گفتم:بگودیگه کاردارم. گفت :خوب معلومه دکترمی برمت،ازت مراقبت می کنم برات دارومی گیرم گفتم:اگریه روزداروکم یاب بشه چیکارمی کنی؟ اعصابش خردشده بودازچهره اش مشخص بود خیلی محکم گفت:انقدرمی گردم تاداروت روپیداکنم. گفتم:اگررفتی داروخونه وگفت نمونه مشابه دارو روازیه کارخونه دیگه داریم چیکارمی کنی میخری؟ گفت:مسلمه نه،ممکنه اثربرعکس داشته باشه مگراینکه پزشک معالج اجازه بده. دستانشرادردستم گرفتم وگفتم:ممنون که هستی،ای کاش بدونی که اقتصادکشورت هم مریضه.ای کاش به اندازه ای که نگران سلامتی من هستی به اقتصادکشورت هم اهمیت بدی.بیماریش جوریه که داروی مشابه روش جواب نمیده.فقط باخریدکالای ایرانیه که می شه این بیماری رودرمان کردتاخون تازه توی بدنه اش جریان پیداکنه. حواست باشه آقافرمودن:حمایت ازکالای ایرانی نه حمایت ازکالای داخلی. این یعنی اینکه مافقط مجازبه خریدکالای ایرانی هستیم نه اونهایی که توایران مونتاژ می شن. درتاییدحرفهام دستانم رافشارداد وکلی سس روی ساندویچم ریخت وگفت:خب حاج خانم بخوربریم نماز،دیروقته!!! ازحرفش خنده ام گرفت. هواتاریک شده بود.نزدیک اذان بود.باهم به مسجدرفتیم.قرارگذاشتیم بعدازنمازبه جستجوادامه دهیم.

به قلم:طوفان واژه ها

بفرماییدشیرینی محلی

#به_قلم_خودم

#حمایت_از_کالای_ایرانی

#تولید_ملی

امسال باتدبیرآقاسال #حمایت_از_تولید_ملی نام گرفت واین قضیه شدنقل مجالس عیدانه ما.
هرکس چیزی می گفت:متناسب باسلیقه شون بحث روپیش می گرفتن.انگارنه انگاراومدن مهمونی وقراره چاق سلامتی کنن…
بعضی ازحرفهاشون روقبول داشتم اماموافق بعضی دیگه نبودم.مثلامی گفتن:ایران عرضه درست کردن چیزی رونداره.
من بااین حرف مخالف بودم ماطی این 40سال باوجودتمام تحریم هاکم دستاوردهای علمی وصنعتی نداشتیم…
یاگفتن:چرابایداز#کالای_بی_کیفیت_ایرانی حمایت کنیم وپولمون رودوربریزیم.ماکه انقدرثروتمندنیستیم که پولمون ازپاروبالابره…
بااین حرفشون تاحدودی موافق بودم کالابایدکیفیت داشته باشه ،اماواقعامای کالای باکیفیت زیادی داریم که خوب اطلاع رسانی نشده…
خلاصه اوضاعی بوداولش سعی کردم فقط شنونده باشم نمی خواستم بعدازمدتهاحالاکه اومدن پیش مادلخوری ایجادبشه.
نمیدونم چراهروقت گذرشون سمت مامیفته یادمشکلات مملکت میافتن…
مدتی گذشت وبحث همچنان دررابطه با#حمایت_از_کالای_ایرانی بود.
باخودم گفتم مثل اینکه قرارنیست کسی حال ماروبپرسه…ظاهرااومدن اینجادق ودلی شون روخالی کنن…
چرابس نمی کنن تاصدای منودرنیارن کوتاه نمیان…بایددنبال جوابی باشم که بحث قائله پیداکنه الکی ادامه دارنشه چون میدونم آخرش به ناکجاآبادختم می شه.
یهویادم اومدتوی خونشون باغچه کوچیکی دارن که سبزی وحبوبات و…می کارن.
پرسیدم:خب چه خبرازباغبانی وباغچه امسال قراره چی بکاری؟چکارهاکردی؟
انتظارشنیدن همچین سوالی روبعدازیک سکوت طولانی نداشت ومی شداین روازچهره اش فهمیدولی خودش روجمع کردوگفت:فعلاکه هیچی شخم زدم چندروزدیگه می کارم مثل همیشه سبزی خوردن،گوجه،بادمجون و…
گفتم :ماشاءالله به همتت خیلی عالیه.
سختت نیست بادوتابچه؟
سرش روباچنان غروری تکون دادوگفت:نه اتفاقاخیلی هم خوبه،کمک خرجمونم هست.وقتی محصولات باغم می رسه نمیدونی چه لذتی داره استفاده کردنشون .ماخیلی وقته که دیگه ازبازارخریدنمی کنیم.
گفتم:خیلی عالیه،منطقیه که آدم وقتی خودش می تونه مواردمصرفیش روتولیدکنه ازبیرون بی نیازبشه.
اونکه هنوزمتوجه نبودمیخوام چی بگم و داشت با تحسینم کیف می کرد گفتم بهترین موقع است که تیرخلاص روبزنم ادامه دادم.
احسنت به تواین یعنی #اقتصاد_مقاومتی.معنای واقعی #تولید_ملی. که شماداریدبهش عمل می کنیدواین خیلی عالیه.به صرفه،منطقی واقتصادی.
معنای #حمایت_از_کالای_ایرانی هم یعنی خانواده شما بجای اینکه برن ازبیرون خریدکنن ازشماحمایت می کنن تا به محصولات باغت برسی اون هاروبه کیفیت مطلوب برسونی درنتیجه همه باهم ازدست رنج خودتون استفاده می کنید.
حالایه سوال دارم:اگربادمجون های یه بوته یک کیلوباربده وبینشون 3الی 4تاکرم خورده دراومد کلاقیدبقیه بادمجون های اون بوته رومی زنی؟
لب ولوچه اش روجمع کردوگفت:خب معلومه نه!!منطقی نیست.
گفتم :افرین منطق،پس همون منطق می گه اگرلابه لای #تولید_کننده های متعهدوباایمان وکاردرست ماچندتانُخاله پیداشدکه فقط به فکرمنافع خودشون بودن وازکیفیت کالاکم کردن مانبایدهمه روبایک چشم ببینیم ودست از#حمایت_تولید_ملی مون برداریم.

تمام حرف آقاهمینه.

بلندشدم وسینی شیرینی رواز روی میزبرداشتم به سمتش گرفتم وبالبخندگفتم:بفرماییدشیرینی محلی

سرنوشت دوخواهر

اكنون پس از آنكه همه چيز خاتمه يافت ، (حَسَناتْ) بر تخت خوشبختى خويش ، راحت نشسته بود و زندگى آينده اش را با خطوط و زواياى هماهنگى ترسيم مى كرد. حالا همه پراكنده شده بودند، پس از آنكه آرامش هميشگى [شوهر] براى حسنات پيدا شده بود، پس از كف زدنهاى ممتد، در حالى كه حسنات دور انگشتش ، حلقه نامزدى قهرمان آرزوهاى زيبايش بود.
اكنون كه حسنات پيوسته در انديشه اش تار و پود طلائى زندگى مشتركى را مى بافت ، زندگى سعادتبارى را كه در انتظارش بود.
اكنون كه همه به خانه ها بازگشته بودند و گاهى عروس و زمانى نامزدش را تحسين مى كردند.
اكنون كه چنين شد و آنچه از آن دشوارتر بود هم برايم پيش آمد، به اطاقم بر مى گردم تا اندوه و غم ، مرا از پاى در آورند.
آرى ، تنها و غريب به اطاقم باز مى گردم ، آيا چيزى دشوارتر از تنهائى روح هست ؟! در حالى كه ميان خانواده و دوستانم هستم خود را بيشتر از همه تنها مى بينم . آنها از من روگردان شدند به بهانه اينكه من سركشم ، خودشان را از من كنار مى كشند به خاطر اينكه به قول آنان من منحرفم .
ولى راستى آيا خود آنان گمراه نيستند؟ آيا اين خود گرفتگى و خشكى آنان انحراف نيست ؟ آيا اين افكار ارتجاعى و كهنه اى را كه آنان محور زندگى خود قرار دادند، گمراهى نيست ؟ آرى همه آنان گمراهند حتى (حَسَنات ) كه خيال مى كند براى خودش راه صحيحى را برگزيده و مى خواهد از خودش يك موجود مقدّس ملكوتى بسازد. حسنات هم گمراه و تك رو است ؛ زيرا ازدواج با كسى را پذيرفت كه اصلا او را نديده و با او آشنايى نداشته است . با كسى كه حتى حاضر نشد زحمت سفر را قبول كند و در جلسه عقد شركت نمايد و به همين اكتفا كرد كه پدرش را به جاى خودش بفرستد. چرا؟
براى اينكه آن مرد به قول حسنات ، مؤ من است . و براى اينكه او هم مثل حسنات عوضى و استثنايى است . و گرنه چرا دختران زيباى اروپا را گذاشت و در گوشه و كنار، در پى زنى مثل (حسنات ) رفت . اگر مى خواست ، مى توانست زيباترين و ثروتمندترين دختران را به دست آورد و هيچ چيز مانع او از اين كار نمى شد. او كه جوانى زيباست ، بله زيباست و وضع مادّى خوبى هم دارد. پس چه تك روى و عقده هاى روحى او را از دختران زيباى انگليسى منصرف كرد تا در پى دخترى مانند حسنات باشد؟ درست است كه حسنات هم دخترى زيباست و از نظر فرهنگى ، در سطح بالايى قرار دارد، ولى من از او بدم مى آيد و تصوّر نمى كنم كه حسنات بتواند از او بهره مند شود، اما او (نامزد) در هر حال عقده اى است . نه ،
هرگز حسنات با او خوشبخت نخواهد شد$
در اينجا گفتگوى (رحاب ) با خودش تمام شد، تصميم گرفت خودش را به چيزى مشغول كند، شروع كرد به خواندن داستانى از نوشته هاى (نجيب محفوظ)(1) اسم داستان چنين بود (هيچ چيز مهمّ نيست ) او مطالعه را شروع كرد در حالى كه همچنان كلمات نويسنده قصّه را تصديق مى نمود كه (هيچ چيز مهمّ نيست )؛ نه كرامت انسانى مهم است ، نه وجدان ، نه زندگى بعد از مرگ و نه … تا پاسى از نيمه شب گذشته ، به خواندن آن داستان كه براى او و امثالش نوشته شده بود، مشغول بود.
* * * * * *
(رحاب )، يك ساعت از صبح گذشته ، از خواب بيدار شد، با سنگينى از روى رختخوابش برخاست . صداى مادر و خواهرانش از اطاق مجاور به گوشش ‍ رسيد، به طرف آنها رفت در حالى كه سعى مى كرد بخندد، اوّل از همه ، چشمش ‍ به حسنات افتاد. او پيراهن خواب سفيدى به تن داشت و از صورتش خوشحالى و خوشبختى مى باريد كه قلب رحاب را به آتش كشيد و حسد، غيرتش را تحريك كرد، امّا او به هر صورت ، خوددارى كرده و خودش را طبيعى نشان داد، بعد رو به حسنات نمود و گفت : عروس خانم حالت چطوره ؟
حسنات :
خدا را شكر خوبم و اميدوارم كه بزودى عروسى تو را هم ببينم .
اين كلمات ، رحاب را برافروخته تر كرد و آتش غيرت و حسد را در درونش ‍ شعله ور نمود، با حالت تمسخر جواب داد: شايد مردى از قارّه آفريقا به خواستگارى من بيايد، همانطور كه فردى از اروپا به خواستگارى تو آمد، مثل اينكه اينجا مردى وجود ندارد.
حسنات نخواست با خواهرش بحث و دعوا كند، جواب داد: خداوند از همه بهتر مى داند كه كى خوب است .
رحاب از روى مسخره خنديد و گفت : امّا من مى دانم كه چگونه آينده ام را با دست خودم بسازم . من مثل تو نيستم كه با مردى كه هيچ چيز از او نمى دانم ازدواج كنم .
اينجا حسنات ديد كه لازم است از عقيده خودش دفاع كند، گفت : چطور مى گويى من هيچ چيز از او نمى دانم ، در حالى كه من همه چيز او را خوب مى شناسم ، همين كافى است كه او انسانى متدين باشد.
رحاب :
مگر دين ، همه چيز است ، تو هنوز بچه اى و متوجه نيستى ، مى ترسم وقتى واقعيت را دريابى كه وقت گذشته باشد…
حسنات :
منظورت از واقعيت چيست ؟
رحاب :
مثلا اينكه عروس در ايّام نامزديش بايد حتى يك ساعت هم از نامزدش جدا نباشد؛ زيرا هر آن ، ممكن است بين او با كس ديگرى رابطه اى برقرار شود نه مثل تو كه اينجا توى چهار ديوارى نشسته اى و مردى كه خودت را به او بخشيده اى هماغوش خوانندگان و رقّاصه هاست …
حسنات :
خواهرم ! متأسفم كه بگويم سخت در اشتباهى ، من خودم را به مردى كه هماغوش خواننده هاست ، نبخشيده ام ، (مصطفى ) مرد مؤ من و صادقى است . او حتى به صورت خوانندگان هم نگاه نمى كند و همين باعث شد كه با كمال ميل و رضا او را قبول كنم . هميشه مى دانم مصطفى ايمان و شخصيّتى دارد كه كار ناپسند نمى كند و من به او اعتماد كامل دارم ، چه اينكه پيشش باشم يا از او دور باشم . و همين ايمان و شخصيّت او، دژى است كه پيوسته همراه اوست ، چه در مكّه باشد و چه در پاريس .
رحاب خواست جواب حسنات را بدهد ولى مادرش بگو مگوى آنان را قطع كرد و گفت : كافى است ، كافى است ، خيلى از كارهاتان مانده و امروز ظهر ميهمان داريم .
اگر نق نق رحاب نبود، روزهاى حسنات با خوشى مى گذشت امّا براى رحاب ، گذشتِ روزها آرام و سنگين بود. چيزى كه رحاب را جدا ناراحت مى كرد اين بود كه حسنات را خوشبخت ببيند و سيل تهنيت و تبريكاتى را كه به سوى او مى آمد مشاهده كند.
يك هفته گذشت ، وقتى رحاب از محلّ كارش به خانه بر مى گشت ، ديد كه پُست چى درِ خانه شان را مى زند. او ديد كه داخل نامه ها، نامه اى است به اسم خواهرش حسنات ، نامه ،داراى مهر و تمبر كشور انگلستان بود. از اينجا فهميد كه نامه از طرف (مصطفى ) است . با دست لرزان نامه را گرفت و بى اختيار در كيفش ‍ پنهان كرد. بعد وارد خانه شد بدون اينكه درباره نامه چيزى بگويد. بعد از غذا با عجله به اطاق خودش رفت و آنجا از روى غيرت و حسد! نامه را گشود. خط زيباى نامه حكايت از شخصيت نويسنده آن مى كرد، شروع به خواندن نامه نمود:

 ادامه راازطریق دانلودفایل اصلی این کتاب بخوانید:

http://yon.ir/UK4tK

 
مسابقه وبلاگ نویسی حمایت از کالای ایرانی