مهمانان ویژه 

می دانست همه بااومخالفت خواهندکرد،تصمیمش راگرفته بود.یقین داشت کاری که انجام می دهند درست است.حتی اگردیگران نپسندند!!باخودمی گفت هرطورشده بایدعباس راباخودهمراه کنم.اگراوبامن هم کلام باشد،هجمه هاکمترخواهدشد.

چندروزدیگرجشن عروسی اووعباس بود.همه درتکاپو انجام مقدمات عروسی بودندبرعکس تمام دخترهای جوان که این روزهابهترین وخوش ترین روزهای زندگی شان می شود.امااوبیشترازاینکه خوشحال باشدنگران بود.تمام وجودش راترس واضطراب پرکرده بود.کسی راهم نداشت تابااودرد ودل کند.نزدیک ترین کسانش افکارواعتقادات اورابه سخره می گرفتند.می ترسید بازهم ازدغدغه هایش بگویدومسخره شود.

ازطرفی این همه فشارراهم نمی توانست به تنهایی تحمل کند.تلفن همراهش رابرداشت.تصمیمش برای صحبت،جدی بود.اماباچه کسی؟!!کیست که حرفهای ش رابشنودامابه اونخندد؟!!

باخودگفت:باعباس حرف می زنم،هرچی باشه قراره تاچندروزه دیگه منواون زیریک سقف زندگی کنیم.پس بهتره که ازهمین الان سنگ هامون رووابکنیم.شماره راگرفت،بعدازچندبوق عباس گوشی رابرداشت. وگفت: سلام عروس خانم چه عجب یادی ازماکردی؟!! نسترن که ازشدت اضطراب حال مساعدی نداشت گفت:سلام ببخش بدموقع که مزاحم نشدم؟!!

عباس گفت:نه عزیزم،شمامراحمی!!بگوببینم جریان چیه چراانقدربی حالی؟!!کم وکسری که ندارین؟!! وسایلی که خریده بودم رسید؟نسترن گفت:آره رسید، همه چی خوبه.اما…

عباس گفت:اماچی؟!! نسترن گفت:آخه چطوربگم امروزبه اتفاق خواهرت رفته بودیم لباس عروس ببینیم اماهیچ کدوم لباس هابه دلم ننشست.خواهرت یه مدل روپسندیده بودواصرارداشت من همون روانتخاب کنم امامن…

عباس ازسکوت نسترن گویاعمق ماجرا راحدس زده بود‌.گفت:این که ناراحتی نداره خانم خانما،عروس شمایی لباسی هم بایدبپوشی که برازنده شخصیتت باشه. امروزچندساعت مرخصی می گیرم زودترمیام باهم بریم یه لباس مناسب انتخاب کن. اگرهیچ کدوم رونپسندیدی هرمدلی خواستی میدیم خیاط برات بدوزه.نسترن که انتظارشنیدن این حرف رانداشت، باتعجب گفت:واقعا؟!!یعنی توازاینکه….

عباس گفتم:نه خانومم ناراحت نیستم.اتفاقابااین کارت بیشترازهمیشه به انتخابم مطمئن شدم. به امید خداتاچندساعت دیگه میام میریم باهم به کارهامون می رسیم.فعلاخداحافظ

نسترن زبانش بندآمده بودنمی دانست چه بگوید. چقدراین فردبابقیه فرق داشت.حرفهایش همیشه مایه دلگرمی اوبود.ازدوران عقدشان خاطره خوشی نداشت می ترسیددوباره بخاطر رودربایستی ها مجبور به سکوت شود.امااین باربه خودقول داده بودکه رودر بایستی راکناربگذارد.دلش خوش بودکه عباس هم بااو هم نظراست. چقدردلش می خواست عباس هرچه زودترخودرا به اوبرساند.

درافکارش غوطه وربودواصلامتوجه گذرزمان نشد صدای مادرش اورابه خود آورد،نسترن…نسترن… آقاعباس اومده بیرون منتظرته هرچی بهش میگم بیاتومیگه بانسترن خانم می خواییم بریم بیرون. کجامی خواین برین؟!!

نسترن که هول شده بودسریع لباسش راپوشیدودر حالی که ازدراتاق بیرون می آمدگفت:میریم یکم خریدکنیم.مادرگفت:خریدچی؟این همه وسیله اینجاست.نسترن باعجله صورت مادررابوسیدوگفت: الهی قربونت برم برمی گردم برات توضیح میدم.

باعجله ازخانه خارج شد.بادیدن عباس گویی روح تازه گرفته باشد.سوارماشین شدوبه راه افتادند‌.نسترن در درونش بلوایی بودامانمی دانست چطوربه زبان بیاورد ؟!!!ساکت بوددرسکوتش حرفهاموج می زند.

عباس نگاهی به اوکردوگفت:خب خانمی نمی خوای چیزی بگی؟!!امروزکجاهارفتین؟چی خریدین؟!! آرایشگاه رفتی نوبت گرفتی؟!!

نسترن باشنیدن اسم آرایشگاه صورتش ازناراحتی قرمزشدوباصدایی که مشخص بودتمام تلاشش رامی کندتاخشم خودراپنهان کند،گفت:آره به اصرارخواهرت رفتیم یه آرایشگاه بالای شهر.انقدرمدل جلوم گذاشت که مخم سوت کشید.وقتی گفتم من ازهیچ کدوم خوشم نیومده ومی خوام یه مدل ساده وآرایش ملایم داشته باشم انقدربهم خندیدن که هرکی صداشون رومی شنیدفکرمی کردمن براشون جک تعریف کردم!!! 

عباس یه نگاهی به نسترن کردوگفت:خب حق داری چهره به این زیبایی نیازی به اون همه تشکیلات نداره این چهره خدا دادیش زیباست.نگران نباش امروزمن درخدمت شمام.توی مسیرچندتاآرایشگاه هست.نگه میدارم خودت بروباآرایشگرصحبت کن هرکدوم که قبول کردن اونی رودرست کنن که خودت می خوایی بیا بهت بیانه بدم بهش بده که یه وقت برات رزو کنه.

نسترن باچندآرایشگاه صحبت کرد،تابلاخره یک آرایشگرکه به سلیقه اش احترام بگذاردپیداشد، وبااو قرار گذاشت.حالامی ماندلباس عروس،مزون های زیادی رادیدند.اماآن مدل که مدنظرعباس ونسترن بود،نبود که نبود. هرجامی رفتندصاحب مزون شروع می کرد از مارک لباس هاتعریف کردن،که این فلان است وبهمان اماهیچ کدام ازاین تعریف هاتغییری درنظرآن دو ایجادنمی کردوازمغازه خارج می شدند. 

ساعت هادرشهربالاوپایین رفتندتااینکه به آخرین مزون شهررسیدند.همه مدل لباس داشت.مناسب هرسلیقه ای.واردمغازه شدندچرخی زدندامابازلباسی که درعین سادگی پوشیده هم باشدنبود!!!

خانمی که صاحب آنجابودبه نسترن گفت:عزیزم نگران نباش.مااینجازبده ترین خیاط هاروداریم.کافیه شما لباس روانتخاب کنی.بعدمناسب اون لباس هرطرحی بخوای برای بالاتنه اش برات طراحی می کنیم و میدوزیم.فقط یک روزقبل ازعروسیت بایدبیایی پرو کنی.

نسترن ازشدت خوشحالی خانم مزون دار روبغل کردو گفت:خیلی خبرخوشی بهم دادین ممنونم ازشما. پس من بااجازه تون همین روانتخاب می کنم که اگربه تنم خورد بقیه کارهاش روزحمت بکشید.

آن روزنسترن خیلی خوشحال بود.اول بخاطراینکه یکی یکی دغدغه هایش درحال حل شدن بودندوبعد بخاطر داشتن عباس.

بعدازکلی چرخ زدن درشهرخستگی امانشان رابریده بود،به خانه برگشتند.همه بودند.عباس ونسترن وارد خانه شدندنگاه هاسمت آنهابودکه این دو،تااین موقع درشهردنبال خریدچه چیزبودندکه حتی یک پلاستیک وسیله هم دردستشان نیست؟!!!

خواهرعباس طاقت نیاوردوپرسید:چه خبر؟کجابودید تاحالا؟عباس گفت:به اتفاق نسترن جان رفتیم دنبال چند کارعقب مونده.خواهرش گفت:کدوم کارعقب مونده؟ماالان چندروزه دنبال کارهای شماییم که کاری عقب نمونه!!!عباس گفت:رفتیم آرایشگاه وقت گرفتیم ولباس عروس هم سفارش دادیم. ازچهره خواهرعباس پیدابودکه ناراحت شده است.بالحنی که ناراحتیش درآن نمایان بود.گفت:یعنی عروس خانم ازصبح که مارو اینطرف واونطرف برد آخرنپسندیدکه باآقاش بره انتخاب کنه؟خب ازاولش می گفت.

عباس گفت:نه خواهرگلم اصلاهم اینطورنیست شما خیلی زحمت کشیدید.هم من وهم نسترن جان ازشماوبقیه خیلی ممنون هستیم.ولی لباس روباید نسترن بپوشه پس منطقیه که نظرش مهمه وچیزی روبخوادکه درشانش باشه.

خواهرعباس گفت:والله مانمیدونیم ازدست شماها چیکارکنیم.یه جورحرف می زنیدانگارمامی خواییم نظرمون روبهتون غالب کنیم.ماحرفمون اینه هیچ کجای کتاب خدانگفته انقدربه خودتون سخت بگیرید. روزعروسی هرکسی فقط یه باراتفاق میفته.پس طبیعیه آدم دلش بخوادبهترین لباس وبهترین امکانات وبهترین شادی روداشته باشه.

عباس سرش راپایین انداخت وساکت بود.دلش نمی خواست حرفی بزندکه خواهرش برنجند.اماازطرفی هم نمی توانست سکوت کندچون می دانست اگرساکت باشدنسترن ازاوخواهدرنجید.نگاهی به خواهرش کرد  وگفت:قطعاملاک برای بهترین لباس یابهترین شادی گرون قیمت بودن ومارک فلان بودن نیست.می شه توی ساده ترین لباس هم بهترین بود. مخصوصااگر لباس تنت کارهموطنانت باشه وباعث بشه چندتا کارگرایرانی نون بخورن.همونطورکه می شه یه جشن ساده ودرعین حال سالم وشادبرگزارکرد.

نسترن ازاینکه حرفهای دلش بازبان عباس یکی بود قلباخوشحال بود.به سمت آشپزخانه رفت تاباچندچای ازمهمان هاپذیرایی کند.

خواهرنسترن درحالی که چای راازسینی برمیداشت گفت:خوبه والله خدانجارنیست امادر وتخته روخوب باهم جورکرده. همه ازحرفش خندیدند.نسترن ازاینکه آنهاهم به هم کفوبودن اوباعباس اعتراف کردند به خودمی بالید.حتی اگرافکارشان بادیگران فرق کند یامسخره شوند.خیالش راحت بودکه شریک زندگیش بااوست.

بحث همچنان ادامه داشت.ظاهرااطرافیان کمرهمت بسته بودندتاآن دورامجاب کنندکه ازافکارشان دست بردارند.هرکس چیزی می گفت،خاله عباس گفت: اینجورکه پیداست نیازنیست بریم لباس مجلسی بخریم،چون وقتی قراره زیرچادرباشه چه فایده داره ۲۰۰تا۳۰۰تومن پول بی زبون روخرج کنیم…

خواهرعباس گفت:وای نگوخاله توروخدایعنی اینامی خوان مارومجبورکنن اون روز چادرسرکنیم؟!!

خواهرنسترن درحالی که بایک دست سینه می زدو بایک دست بشکن می گفت:اینجورکه بوش میاد عروس ودامادباهم تبانی کردندخبری ازارکست هم نیست.فکرکنم اون روزبایدهمه بشینیم همدیگه رو تماشاکنیم.

خاله عباس گفت:نه بابا کی باایناکارداره ماخودمون هرکاری بخواییم می کنیم.این دوتارو ولشون کن.مردم بشنون چی میگن؟!!!

عباس گفت:خب منظورتون ازاین حرفهاچیه؟می خواییدبه چی برسید؟!! من که دامادم ومجلس متعلق به منه نظرم براتون مهم نیست؟!!! من نمی فهمم رقص واختلاط چیه که عروسی بدون اینامعناپیدانمی کنه؟این همه زن ومردقاطی توی صدتا عروسی رقصیدن،آخرش چی؟!!! توی اون عروسی هابه چی رسیدن که تواین عروسی برسن؟!! تمام نگرانی هااینکه مجلس جدانباشه ؟تومجلس های قاطی قبلی چیکارکردن؟جزاینکه ۴الی۵ساعت وسط بودن وحلال برای همه مردهای مجلس شدن؟!!! تابه حال این جماعت فکرکردن چراخدابااین جورجمع هامخالفه؟یکی ازمهم ترین دلایلش اینکه کانون خانواده به خطرمیفته.وقتی پای جسم بیادوسط عقل کارنمی کنه انوقته که فقط شهوت حکم میده…مردی که توی عروسی چشمش به جسم زن دیگه میفته واون روباهمسرخودش مقایسه می کنه. یازنی که همین اتفاق براش میفته.به نظرتون دیگه اینهادل به زندگی خودشون میدن؟!!! نگیداونی که بایک نگاه ازراه بدرمی شه همون بهتربره بدرک. این حرف فقط توجیه،اگرنگاه تاثیرنداشت چرااین همه روایت درباره کنترل چشم داریم؟!!! بنابراین اختلاط زن ومردجز اینکه به ضررخودما وخانواده باشه چیزی نیست. بیشترازهمه توی این جمع ها خانم هاضررمی کنندهم وسیله می شن برای ارضای همه مردهاهم سرشون هوومیاد. این جماعت چطورمی خوان توی شادی تشکیل یه خانواده شرکت کنن درحالی که باعث ازبین رفتن کانون خیلی از خانواده هامی شن!!!

حرف های عباس محکم ورسابود.سکوت سنگینی درسالن حاکم شد.امابه نظرنمی رسیدکسی حرفهای اورا جدی گرفته باشد.گویاگوش های شان پرده خورده بود.نسترن طاقتش تمام شد.تمام بدنش ازاین همه تمسخرمی لرزیدوبه سختی نفس می کشید.بغضی سنگین راه گلویش رابسته بود.دلش می خواست بلند،بلندزار بزند.بخاطرمرگ ارزش هاوتولدضدارزش ها. گویادراین جمع دیگرخبری ازارزش هانبود. دیگرکسی سلامت خانواده وتربیت نسل صالح برایش مهم نیست.تمام هم وغمشان شده مد،پول،سفرهای خارجی،حرف مردم و…

آن شب هم باتمام طعنه هایش گذشت.وتنهامونس نسترن عباس بود.نسترن دلش می خواست مهمان های ویژه ای رادعوت کندامانمی دانست واکنش عباس چگونه خواهدبود.پس فکرش رابااودرمیان گذاشت.وگفت:عباس جان می خوام چندتامهمون ویژه دعوت کنم امانمیدونم میان یانه؟!!!ولی امیددارم که قابل بدونن و بیان.

عباس که مشغول نوشتن کارت های دعوت مهمان ها بودسرش رابلندکردوگفت:مهمون های ویژه ات کین؟بگوبنویسم.نسترن درحالی که بغض کرده بود گفت: بنویس محضرمبارک آقام علی بن موسی الرضا(علیه السلام)به همراه خانواده محترمشون.

بنویس محضرمبارک خانم حضرت زهرا(سلام الله علیها)به همراه خانواده محترمشون.

عباس درحالی که چشماش پراشک شده بودپیشانی نسترن رابوسیدوگفت:احسنت به شیرپاک مادرت چشم عزیزم مهمان های ویژه ات قدم روی تخم چشمهای من میذارن.ان شاءالله میان نگران نباش.

نسترن درحالی که اشک چشمهاش روپاک می کردگفت:عباس می ترسم مجلس روخراب کنن درشان مهمون های ویژه مون نباشه.نکنه حرمت نگه ندارن…

عباس دستی به صورت نسترن کشیدوگفت:ماباتمام قواپای خواسته مون هستیم ان شاءالله خداهم دلشون رونرم می کنه ازلجاجت دست برمیدارن.مقلب القلوب خداست.

مجلس آبرومندبرگزارشد.گویاحضورمهمانان ویژه در مجلس مانع ازانجام بعضی رفتارهامی شد.این عروسی برای همه تجربه ای تازه بودکه می شودبا کمترین امکانات مجلسی آبرومندبرگزارکرد.مجلسی که پایه تشکیل یک خانواده باشدنه پایه گسسته شدن جمعی ازخانواده ها،آن هم به اسم شادبودن دریک شب.

به راستی یک شب شادی به چه قیمت؟!! چگونه ارزش هاجای خودرابه ضدارزش هامی دهند؟!!

✍به قلم طوفان واژه ها

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
نظر دهید

آدرس پست الکترونیک شما در این سایت آشکار نخواهد شد.

URL شما نمایش داده خواهد شد.
بدعالی
This is a captcha-picture. It is used to prevent mass-access by robots.
عبارت تصویر را بازنویسی نمائید. (غیرحساس به حروف کوچک و بزرگ)