دعای مادر

دودغلیظی همه جاراپرکرده بود.چشم چشم رانمی دید. به هرطرف برمی گشت فقط دودبود ودود؛و غباری که دردهانش میرفت و زیر دندان احساس می شد.یادش نمی آمدآنجاکجاست وچرااوآنجاست.فقط می دانست هرطورشده بایدراه نجاتی پیداکند.هرچه بیشتردرآن وضع بماند؛نفسش تنگ ترمی شود.  

صدای کف وسوت وهلهله بلندشد.خوشحال شدکه راه نجاتی پیداکرده،باخودمی گفت حتمااین جماعت اینجارامی شناسندومرابه مقصدمی رسانند. قدم برداشت.هربارکه قدم برمیداشت یه چیزی زیرپایش له می شدنمی دانست چیست.راه دیدن نداشت.هرچه صدای کف وسوت بلندترمی شد؛قدم های تندتری برمی داشت.وموانع رازیرپاله می کردومی رفت فقط می رفت تابه جماعت هلهله کن برسد. ناغافل زمین سختی خورد.خواست بلندشودکه پایش به چیزی گیرکردونشست.اولش فکرکردبر روی صخره یاتخته سنگی نشسته است.امابعداحساس عجیبی به اودست داد.حس کردجایی که روی آن نشسته نفس می کشد، زنده است بالاوپایین میرود.گردوغبارچنان جلوی چشمهایش راگرفته بودکه نمی توانست تشخیص دهد،چیست!دستی چرخاند.آنچه که حس کرد،وحشت رادر وجودش چندبرابرکرده بود.یعنی ان انسان بود. آنجا مگرکجاست.که انسانی برزمین افتاده؟خدای من نکند آنهایی که زیرپاله کرده بودم هم دست وپاوبدن انسان هایی دیگرباشد!! هجوم این افکارایستادن رابرایش سخت ترکرد.پاهایش سست شده بود.ودوباره نشست.

نفسش لحظه به لحظه تنگ ترمی شد.ناگهان صدای ناله ای توجه اش راجلب کرد.سرش رابرگرداند.مادرش بود دست به آسمان بلندکرده وبرای اودعامی کرد.که خدایا یااورااصلاح کن،یامن دیگراورانمی خواهم. سالهاست نافرمانی تورامی کند.من دیگرطاقت این همه سرکشی اش راندارم.تورابه امام حسین (علیه السلام) یااورا اصلاح کن یا ازمن بگیر!! شنیدن این دعالرزه برجانش انداخت.چشمانش از اشک پرشد.خواست مادرش راصداکند.اماگویی غلوه سنگی راه گلویش رابسته بود.نمی دانست چرا مادر اورااین چنین نفرین کرده!! مگرمی شودمادری برای فرزندش مرگ بخواهد؟! شنیدن نام حسین (علیه السلام)بی تاب ترش کرد. باخودگفت:مادرم مرادرک نمی کند.اگربفهمدکه من به دنبال گرفتن حق مظلومین هستم،نه تنهادعایش راپس می گیرد.بلکه به من افتخارخواهدکرد. دستی سنگین به سرش خورد.

چشمش راکه بازکرد. مردی سیاه پوش رادید،که فقط چشمانش مشخص بود.باترسی که دربیانش پیدابود گفت:توکی هستی!!  مردنقاب رابرداشت. وگفت:چته! منم جمشید. چقدر می خوابی؟!! جمشیدازدوستان دوران قدیمی او بود. اصلابخاطراعتمادبه اوهمراه این گروه شده بود. اه خدای من گروه!! قراراست آنهاامشب محموله ای رااز مرز خوزستان تحویل بگیرندوبه گروهشان درشهرستان موردنظربرسانند. بی تاب شده بود.نمی دانست چکاری درست است چکاری غلط.دایم صدای مادروناله هایش درگوشش می پیچید.صدایی در درونش تلاش می کرد،اورا به اتمام کارمصمم کند.جریان راباجمشیددرمیان گذاشت. هرچه باشدعمری راباهم گذرانده بودند.به اواعتماد داشت. جمشیدکه مستاصل شدن اورادید.به اواطمینان دادکه همه اش خرافه است.بخاطربی خوابی است.ونیاز نیست به آن توجه کند.وانقدرازثواب این کاربرایش گفت که اوباورش شدکه اینکارنه تنهاجنگ باامام حسین (علیه السلام) نیست.بلکه حق مظلوم رااز ظالمین خواهندگرفت. واو بازهم باورکرد.چراکه اولین بارش نبودکه چنین می کند.جمشیدوتیمش هرجاصدای اعتراضی بلندبود. حضور داشتندوبرایشان سلاح آماده می کردند. یااینکه درکانال های تلگرام وپیج اینستاگرامشان هوادارانشان رابه تجمع های اعتراض آمیزدعوت می کردند.وبه آنها خوراک روانی وسلاح نظامی می رساندند.سالهادر اسرائیل برای این کارها دوره دیده بودوکاملاآمادگی هرکاری راداشت. باورداشت جمشیددرخط مقدم دفاع ازحق مظلومین است.ازسال۸۸تابه حال پابه رکاب بود.

ماشین درخرابه ای ایستاد.آنهاپیاده شدند.هرکدام گوشه ای کمین کردند.چنددقیقه بعدمردان سیاه پوشی که درتاریکی شب به سختی می شدانسان بودنشان راتشخیص داد.رسیدند.کلی مهمات بار ماشین کردند.طبق معمول جمشیددرحال صحبت باآنهابود.چراکه آنهافقط جمشیدرامی شناختندوبقیه اجازه جلورفتن نداشتند. پایان حرف هایشان جمشید سوارماشین شدوحرکت کردند.جوانک درمانده بود.ازجمشیدپرسیداین دفعه کجا میریم؟ جمشیدنیم نگاهی کرد وجواب داد:معلومه مستقیم ایذه!! نمی دانست چراامامضطرب بود! برعکس دفعات پیش. شایداین بارخوابش دراواثرکرده بود.باردیگرتمام آنچه که دیده بودبرصفحه چشمانش مرورکرد. چندساعتی بعدباصدای جمشیدچشمانش رابازکرد. آنهابه ایذه رسیده بودند.جمشیدخانه هارانشان دادوگفت :بریدخوراکی هاروپخش کنید. ظاهرابعضی ازاعضای این گروه ازماهاقبل درایذه باهویت جعلی ساکن شده بودند.برای روزعملیات!!  ماجراهرچه جلوترمی رفت ترسناک ترمی شد. واین ترس عین خوره به جانش افتاده بود.رمق ازاوگرفته بود.ونمی دانست چه بایدبکند.ازیک طرف مادر ونفرینش. وازیک طرف جمشیدوحرف های قشنگش!! سلاح هاراتقسیم کردندوبلافاصله به راه افتادند.چند روزی گذشت ویک شب به دستورجمشید دوباره راهی ایذه شدند.ظاهراشب عملیات بود.قراربود این شهر راکه گرفتن نوبت شهرهای بعدی باشد. به محض رسیدن.جمشیدرادیدکه اولین رهگذر رابا تیرزد. و بعدفریادسرداد،می کشم می کشم هرکه برادرم کشت! جوانک که این صحنه راباچشم خود دیده بود وباور نداشت که جمشیدآدم بکشد.مات ومبهوت اورا نگاه می کرد.چراکه هیچ وقت درهیچ عملیاتی ندیده بودجمشیدی چه کارمی کند.همیشه سربزنگاه غیب می شد.بخاطرهمین همه اوراشوالیه شب می گفتند.درشب کارش راانجام می دادامامعلوم نبودچه کارمی کند. جمشید که تعجب جوانک رادید.به سمت اوحمله ورشدوضربه ای به سرش زدو گفت:هی چه مرگته!! سریع اسلحه هاروپخش کنید بین جمعیت. خودتونم پخش بشید. جوانک چندسلاح برداشت وازآنهادورشد.کمی جلوتر چنان دودی به راه افتاده بودکه جلویش رانمی دید. عده ای جوان که تازه پشت لبشان سبزشده بود. باحرص خاصی درحال آتش زدن بانک ومغازه و لاستیک وسطل آشغال بودند.چندنفرشان رامی شناخت درچندجلسه آنهارادیده بود.خیره به آن صحنه هاگوشه ای ایستاد. یکی ازجوان هابه سمت اوحمله بردواسلحه هاراگرفت وفرارکرد.کمی آنطرف ترصدای گلوله شنیده شد.چه خبربود.قراربودفقط اسلحه برسانندتابا ظالمین بجنگند.  به آنهاگفته بودندنظام بایدعوض شود.ودراین راه وابسته های به نظام بایدنابودشوندتاراه بازباشد. امااینطوری که همه درحال کشتن همدیگه هستند؟!!  کشتن زن وبچه های بیگناه چرا؟این اولین سوالی بودکه بعدسالهادراین تیم کارکردن درذهنش خطورکرد. گردی ازآتش برپیشانیش نشست وسوخت.سرش راکه بالاآورددید. تابلوی مسجدی درحال سوختن است.واسم مبارک امام حسین (علیه السلام)به روی آن نقش بسته!! اشک درچشمانش جمع شد. سریع به سمت سردر مسجدرفت.وتلاش کرد اتش راخاموش کند. نیروهای مردمی رسیدند.فکرکردن او تابلوراآتش زده وحالامی خواهدآتش رابه داخل مسجدبندازد. چند نفری برسرش ریختندوتامی توانستند اورابه درودیوار کوبیدند.

واوتنهافریادمی زد:بزنید.هرچی بزنیدکمه!! پیرمردی جوانک رااززیردست وپابیرون کشید.وگفت:چرااینطور می گی؟ واو تمام ماجرا راشرح داد. اورابه داخل مسجدبردند.ولیوان آبی بدستش دادند. پیرمرد به اوگفت:پسرم دیگه نگران نباش. ازحالا درامانی. تو واردخیمه امام حسین(علیه السلام)شدی مانمیذاریم دست جمشیدودارودسته اش بهت برسه. اشک درچشمان جوانک جمع شد. خیمه امام حسین!! من کجا وخیمه امام حسین(علیه السلام) کجا؟!! یعنی آقامنومی بخشه؟ حاجی من خیلی خطاکردم. برای دفاع ازحق مظلوم بی راهه رفتم.مسیر رواشتباهی گرفتم. پیرمرد:سری تکان دادوگفت:حر هم برگشت وزانوی ادب زدوبخشیده شد.مطمئن باش اگردیگه به گذشته برنگردی وسعی کنی جبران کنی بخشیده می شی.  باپلیس تماس گرفتم.جریان روبراشون تعریف کردم.خیلی زودمی رسن اینجا.باهاشون همکاری کنی ازجرمت کمترمی شه. جوانک درحالی که سرش رابه دیوارمسجدتکیه داده بود.نفس عمیقی کشیدوگفت:حاجی من تواین دنیا هیچ کس وندارم جزیه مادرپیر.خیلی شرمندشم. هربلایی سربیادحقمه امانگران مادرمم.دلم براش تنگ شده.ای کاش بذارن مادرموببینم.اگرالان اینجام بخاطردعای مادرمه. وگرنه من وکجاوتسلیم شدن کجا.مخمون رو شستشوداده بودند ازبس بهمون گفتن این نظام داره حق مردم رومی خوره.بالادستی هاروکه می دیدم راحت میخورن وکسی کاری به کارشون نداره.ولی درعوض مامردم عادی برای سیرکردن شکم مون بایدحرف صدنفرآدم روبخوریم. میریم کارمی کنیم سرکارگر هرطوردلش بخوادبرخورد می کنه.حقوق درست درمون نمیده شکایت هم می کنی به اداره کار آخرش به نفع کارفرما رای میدن چون توهیچ مدرکی نداری.حاجی دیگه خسته شده بودم.خواستم یه جوری حقمو ازاین جماعت بگیرم.

پیرمرد سری تکان داد وگفت:حق باتوپسرم.مشکلات زیاده. به این مشکلاتی که گفتی ماهم اعتراض داریم. گرونی، وضع معشیت مردم،بیکاری جوون هایی مثل تو.حرف ماهم هست.اما راهش این نیست که سلاح دست بگیریم بیفتیم به جون هم. آتش زدن بانک ومسجدو …فقط خسارت روبیشترمی کنه. شمااعتراض می کنی که وضع بهتربشه یابدتر؟وقتی امکانات شهر رونابودکنی دردی دوانکردی بلکه بیشتر مردم روبه زحمت انداختی!  جوانک حرف های پیرمرد راتاییدکردواجازه گرفت کمی استراحت کند.چشمانش رابست وبه خواب عمیقی فرورفت.گویی که سالهاست نخوابیده.آرام وبی دغدغه خوابش برد.

✍به قلم طوفان واژه ها

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
نظر دهید

آدرس پست الکترونیک شما در این سایت آشکار نخواهد شد.

URL شما نمایش داده خواهد شد.
بدعالی
This is a captcha-picture. It is used to prevent mass-access by robots.
عبارت تصویر را بازنویسی نمائید. (غیرحساس به حروف کوچک و بزرگ)