ازمادرمهربانتر

#به_قلم_خودم
#فرازی_ازدعای_افتتاح
#برای_نقد
پیاده روشلوغ بودمعلوم نبودپیاده روهست یاسواره رو!!! یکدفعه جلوی پایت موتوریادوچرخه سبز می شد.زیرلب غرغرمی کردم که آخه چه وضعشه آدم توپیاده روهم امنیت نداره؟!!! 
دست کودک3ساله ام رامحکم گرفته بودم که مبادابازیگوشی کندوناغافل اتفاق بدی بیفتد.
تمام حواسم به زهرابودکه ناگهان چشمم به خدیجه(دخترهمسایه مان)افتاد. تازهرا رادید اورابغل کردواصرارداشت اوراباخودببرد.ظاهرامی خواستندبه پارک بروند.
غافلگیرشده بودم ونمی دانستم چطورمانع بردن زهراشوم که به خدیجه هم برنخورد.ازاواصراربودوازمن انکار…
گفتم:نه اذیتتون می کنه واواصرارمی کرد:که نه باماچکارداره،خیالت راحت مواظبش هستم.
جالب ترآنکه زهراهم بدش نمی آمدبرود.اصلاهم احساس غریبی نمی کرد ونیشش تابناگوش بازبود.
دستم رابه طرف خدیجه دارازکردم تازهرارادرآغوش بگیرم ومانع رفتنش شوم.امااوباهمان زبان کودکانه اش بامن خداحافظی کردورفت.
ومن مات ومبهوت به جای خالی دستان کوچک اودردستم نگاه می کردم.
هنوزباورم نمی شداوکه انقدربه من وابسته است،مرابه رفتن پارک وباخدیجه بودن فروخته باشد.
باخودمی گفتم:اینم بچه،این همه زحمتش روبکش،آخرش ببین چطورمنوضایع کرد!!وسط خیابون تنهام گذاشت ورفت.
شروع کردم به خط ونشان کشیدن:بذاربیادخونه من میدونم واون.
ناخودآگاه به یاداین فراز ازدعای افتتاح افتادم:
اِنَّکَ تَدْعُونى فَاُوَلّى عَنْکَ وَ تَتَحَبَّبُ اِلَىَّ فَاَتَبَغَّضُ اِلَیْکَ
اى پروردگارم تو مرا مى خوانى ولى من از تو رومى گردانم و تو به من دوستى مى کنى ولى من با تودشمنى مى کنم و تو
وَ تَتَوَدَّدُ اِلَىَّ فَلا اَقْبَلُ مِنْکَ کَاَنَّ لِىَ التَّطَوُّلَ عَلَیْکَ فَلَمْ یَمْنَعْکَ ذلِکَ
به من محبت کنى و من نپذیرم گویا من منتى بر تو دارم و باز این احوال بازندارد تو را از
مِنَ الرَّحْمَهِ لى وَالاِْحْسانِ اِلَىَّ وَالتَّفَضُّلِ عَلَىَّ بِجُودِکَ وَکَرَمِکَ
مهر به من و و احسان بر من و بزرگواریت نسبت به من از روى بخشندگى و بزرگواریت
فَارْحَمَ عَبْدَکَ الْجاهِلَ وَجُدْ عَلَیْهِ بِفَضْلِ اِحْسانِکَ اِنَّکَ جَوادٌ کَریمٌ
پس بر بنده نادانت رحم کن و از زیادى احسانت بر او ببخش که براستى تو بخشنده و بزرگوارى.
اشک درچشمانم حلقه زد.گویی خدامی خواست چیزی رابه من بفهماند.اوداشت بااین اتفاق بامن حرف می زند: همیشه توبامن همین رفتار روکردی.هروقت صدات کردم وگفتم:بنده من پیش من بیا،بامن حرف بزن،من پروردگارتوام،روزی تودردست منه،هرچی می خوای ازمن بخواه،ازهیچی نترس من مراقبتم…
اماتوبدون توجه به حرفهای من ازمن دورشدی… خیلی وقتهامحبت زیادم به توباعث شدناسپاسی کنی…
انگارنه انگارکه من پروردگارتوهستم وتوهرچی داری ازمنه ولی هیچ وقت بخاطرناسپاسی هات ترددنکردم…
هروقت چیزی خواستی من آخرین نفری بودم که به سراغش رفتی،انقدرسرگرم دنیاوظواهراون شدی که محبتم روندیدی…
به اینجاکه رسیدم آتش گرفتم یادزهراافتادم که چطور آغوش امن وپرازمحبت من رابه بازی وخوش گذرانی خودش فروخته بود.
خیسی اشک راروی گونه هایم احساس می کردم،دست خودم نبودمی دانستم که درخیابان جای اشک ریختن نیست ولی ازاینکه انقدرازمولایم دوربودم که آن لحظه درآن اتفاق قراربودبه خودبیایم شرمنده شدم.
آهی کشیدم وگفتم: الهی غلط کردم
فَارْحَمَ عَبْدَکَ الْجاهِلَ بنده نادانت راببخش.مبادا رفتارم روبه حساب عمدبگذاری.به خودت قسم اگربی وفایی ازمن سرزده یامی زنه از روی غرض نبوده ونیست غفلتم روبذاربه حساب نادونیم.
انتظارداشتم خداغفلتم راببخشد درحالی که چقدرسریع می خواستم زهرارابخاطررفتارش تنبیه کنم.آهی کشیدم وگفتم:الهی یقینا توازمادربه بنده ات مهربان تری.

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
نظر دهید

آدرس پست الکترونیک شما در این سایت آشکار نخواهد شد.

URL شما نمایش داده خواهد شد.
بدعالی
This is a captcha-picture. It is used to prevent mass-access by robots.
عبارت تصویر را بازنویسی نمائید. (غیرحساس به حروف کوچک و بزرگ)