ابراهیم بت شکنم آرزوست!!

دلم که تنگ می شود.قلم دردستم می لرزدوبی اختیار واژه هارا به صف می کند.دیگرنظم واژه هادردست من نیست. تمام واژه هایم لبریزازحس باتوبودن می شوندومی خواهندحس باتوماندن رابه تصویربکشند. دیگرمن معناپیدانمی کندوتمام من در وجودتوحل می شود.گویی اصلا منی درکارنبوده! 

آن زمان هاکه فقط من بودم ومن های دور وبرم،و جایی برای تونبود.نمی دانستم آنچه که در درونم کمبودش رااحساس می کنم جای خالی توست!! چنان سرگرم وبازیچه هوای نفس بودم که گذرزمان برایم معنا نداشت.همچون کودکی که خودرابابازی وانواع خوراکی های خوشمزه سرگرم می کندوآغوش گرم مادر را از یادمی برد؛به طوری که حتی احساس نیازبه مادر هم نداردمگرزمانیکه زمین بخوردیادرحین بازی به مدافعی نیازداشته باشد. به راستی که من همان کودکم.وهربارزمین خوردم به یادت افتادم وهربارکه حقی ازمن ضایع شد تو را خواندم.وافسوس زمانی که غرق نعمت بودم آنطورکه شایسته توست، تو را نخواستم ونشناختم.

لحظه ای رابه یاددارم که صدایم کردی ودرگوشم اینچنین خواندی:أَلَمْ یأْنِ لِلَّذِینَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکرِ اَللّٰهِ…(۱۶_حدید)آیا وقت آن نرسیده است که دل های مؤمنان در برابر ذکر خدا و آنچه از حقّ نازل کرده است خاشع گردد؟! 

شنیدن همان ولرزیدن همان. ازخودمدام پرسیدم چرا؟توکه ازمادربه من مهربان تربودی واز رگ گردن به من نزدیک تر! پس چرامن اینگونه ناسپاسم؟! خودت عنایتی کن دیگر زورم به خودم نمی رسد.دل تنگم ودرحسرت عشق بازی باتو درهنگام نماز! امانمازهایم هم این روزها بوی عشق نمی دهند.حواسم پرت است. پرت ظواهری که مارخوش خط وخال(دنیا) به تن کرده درمقابل چشمانم رژه می رود. وچشمانم مسخ اومی شود.گوش هایم عادت کرده به شنیدن خبرهای ناگوار،دیگرخودم نیستم.چشمم آنچه رامی بیندکه اومی خواهدودلم سرگرم غیرتومی شود. واین درد این روزهای ماست. در این روزگارکه هرکسی تورا آنطورکه می خواهد تعبیرمی کند.نه آنطورکه هستی! چگونه می توان نفس کشید. جماعتی قارون صفت می خواهندبازر وسیم برای دیگران جای تورا پرکندوادعای خدایی می کنند. و عده ای ساده لوح باورمی کنند وتاکمر درمقابلشان خم می شود. اینجاهمه چیزدرهم است. ابراهیم بت شکنم آرزوست تابت جهل بشکندومردمان دیارمارابیدارکند. 

جرعه ای هوابرای تنفس می خواهم. می شوددستم بگیری وبلندم کنی؟! نگذاربیش ازاین شرمنده ات شوم. کوله بارم به لحظه سنگین ترمی شود. درآستانه ماه خودسازی وبندگی قرارداریم.ماه پربرکت ذی الحجه وخیلی هابارسفربه قصدزیارتت بسته اند.ومن وامثال من که دست وپایمان بسته است وهنوزغنی نشدیم،طبق معمول ازاین صف جاماندیده ایم. ای کاش  لااقل می توانستیم بت نفس رابشکنیم. وباپای چشم به قصد طواف دل که جایگاه توست لباس احرام بپوشیم. وفریادبزنیم اللهم لبیک، خدایامنوبپذیر… ای کاش انقدرغنی بودیم که این حج قسمتمان می شد. ای کاش توازمابپذیری ونام مارا جزحاجیان امسال بنویسی. ای کاش مولایم صدایم رابشنودوبه قصد اجابت دعایم آمین بگوید…

✍به قلم طوفان واژه ها

به مناسبت فرارسیدن ایام پرفیض ذی الحجه

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
نظر دهید

آدرس پست الکترونیک شما در این سایت آشکار نخواهد شد.

URL شما نمایش داده خواهد شد.
بدعالی
This is a captcha-picture. It is used to prevent mass-access by robots.
عبارت تصویر را بازنویسی نمائید. (غیرحساس به حروف کوچک و بزرگ)