ساخت ایران!!!

#حمایت_از_کالای_ایرانی

#به_قلم_خودم

شلوغ بودوصدابه صدانمی رسید.چندمرتبه فروشنده راصدازدم:آقا…آقا… نگاهم نمی کردوانمودمی کردکه سرگرم صحبت با بقیه مشتری هااست.من که ازنوع برخورداوبه شدت ناراحت شده بودم،باصدای رسایی گفتم:جناب اگرکالای موردنظرمن رونداریدبفرماییدتاالکی معطل نشم. فروشنده دوم که عصبانیت من رادیدم به سمتم آمدوگفت:من عذرخواهی می کنم همکارم سرشون شلوغ هست به دل نگیرید بفرماییدمن درخدمتتون هستم. می دانستم که اودرحال ماست مالی کردن رفتاراوست وگرنه من اولین مشتری بودم که پادرفروشگاهشان گذاشتم وبعدفروشگاه شلوغ شد.اوخوب فهمیدکه چه می خواهم ازقصددیگرجوابم را نداد. مردک بی تربیت،دلم می خواست هرچه ازدهانم درمی آیدبه اوبگویم…خود راکنترل کرده وبه فروشنده دوم که منتظربودگفتم:اسباب بازی مناسب سن 3سال داریدکه ایرانی باشه؟ مردکه دست وپایش راگم کرده بودگفت :متاسفم خانم مااصلاتواین فروشگاه جنس ایرانی نداریم. احساس کردم دوتاچشم مرانگاه می کند.سرم راکه چرخاندم فروشنده اول بود.به من پوزخندمی زند. بدون اینکه معطل کنم؛گفتم:متشکرم خیلی سریع ازفروشگاه خارج شدم زیرلب غرغرمی کردم ومی گفتم:فکرکردیدکه چی؟ تواین مملکت باکمال آرامش کاسبی می کنیدوبه جنس ایرانی پوزخندمی زنید؟ یعنی انقدرشماکلاستون بالاست که فروش جنس ایرانی درحدشمانیست؟نه جناب اشتباه فهمیدی جنس ایرانی انقدربزرگه که امثال شمادرحدفروشش نیستید!!!واقعااسم امثال شماروچی می شه گذاشت؟! انقدر درافکارخودغرق بودم که اصلامتوجه نشدم به کدام سمت می روم باصدای مردانه ای به خود آمدم. خانم…خانم…صداآشنابود.برگشتم ،همسرم بودچقدردراین لحظه به حضورش نیازداشتم دیدنش حالم راخوب کرد لبخندزدم گفتم:سلام عزیزم گفت:سلام خانمی این طرفی چرامیری؟کجاان شاءالله؟ من که نمیدانستم اصلاکجاهستم وبه کدوم سمت می رفتم؛گفتم:دنبال یه جامی گردم که اسباب بازی ایرانی داشته باشه چندجارفتم ولی جنس هابیشترچینی ان ان …لبخندزدوگفت:خب خانم گل این سمت که مغازه نداره.این طرف میره سمت اتوبان وتاچشم کارمی کنه آسفالته وماشین. درحالی که به پاهایش اشاره می کردگفت:راهنمای خط یازده درخدمت شماست.نگران نباش باهم میریم هرچی خواستی بخر. ازاینکه کنارم بودبه خودمی بالیدم.باهم رفتیم چندمغازه دیگرراهم دیدیم.این بارخودم دست بکارشدم اسباب بازی های بیرون وداخل مغازه رابادقت نگاه می کردم تا#ساخت_ایران راپیداکنم.خیلی وقت هاناامیدازمغازه می آمدم بیرون.واومی پرسید:چه خبر؟ می گفتم:هیچی دلم گرفته بود،وقتی یک اسباب بازی ایرانی نمی شددراین شهربه اصطلاح توریستی پیداکرد چه انتظاری داریم که جوان بیکارنداشته باشیم…حالااسباب بازی فقط یکی ازلوازمی است که امروزکمبودش رامن دراین شهرکشف کرده بودم. ناخودآگاه به یادروزهای سخته اوایل ازدواجمان افتادم همسرم یک ماه بعدازعروسی بیکارشدوماماندیم وباقسط وام ازواج وکرایه ومخارج دیگه چه کنیم.واقعاسخت بودچندجاامتحان داد.به کارخانه های مختلف وفروشگاه و…سرزد کارپیدانبودکه نبودانگارخدامی خواست صبرمارابسنجد.اوحتی برای بارکشی هم مراجعه کرده بوداماچون چهره اش به این کارهانمی خوردصاحب کاراورانپذیرفته بود ابتدافکرکرده بودبرای سفارش محصول مراجعه کرده اماوقتی شنیددنبال کارمی گرددفقط شماره اش راگرفت وخبری نشد…به یادروزهایی افتادم که انگشترم رافروختم تااوبتواندتوشه راه کندوبه دنبال کارباشد…به پیشنهادیکی ازدوستانش برای اینکه مخارج زندگی مان بگذرد مدتی رفت بنایی وکارگری …خب این کارهم که فصلی است وهمیشه کارندارد…چندماه کارکردودوباره بیکارشد…آن اوایل خیلی سخت گذشت من باتمام وجودم فرمایش آقا#حمایت_از_کالای_ایرانی رادرک می کنم میفهمم جوان بیکار یعنی چه؟میدانم مردی که متاهل است ولی ازکاربیکارمی شودچه می کشد!!! یادآوری آن خاطرات تلخ باعث شداشک درچشمانم حلقه بزندهمسرم گویامتوجه اشک هایم شد دستم راگرفت گفت:چی شده خانم کوچولو،هیچ کدوم ازاسباب بازی هارونپسندیدی؟ بگوچی می خوای خودم خوشگلش روبرات میگیرم. ازلحن حرف زدنش خنده ام گرفت میخواست حال وهوایم راعوض کند گفتم:مهم نیست چی باشه مهم اینکه ایرانی باشه. گفت:آخه خانم خانما،من خسته ام ازسرکاراومدم مستقیم پیش تو.والله خط یازده ام جوابم کرده،پاهام تاول زد. کلافه بودم انتظارنداشتم سرزنشم کندگفتم:خب می گی چیکارکنم؟ کلافه گیم رافهمیدولبخندی زدوگفت:میگم الان دیگه دیروقته. نیم ساعت دیگه اذانه.من گشنمه بیابریم یه ساندویچ بزنیم بعدبریم نمازبخونیم بعدش فکرمی کنیم چکارکنیم. راست می گفت منم گشنه بودم ولی ازبس که حرص خوردم گرسنگی ازیادم رفته بود. دوتاساندویچ فلافل گرفت باسس تندخوش مزه بود.ساکت بودم واینهمه سکوت ازمن بعیدبود.طاقت نیاوردباخنده پرسید:خب،بانوتاکی بایدتواین شهربه چرخیم بی معطلی پرسیدم:اگریه روزمن مریض بشم چیکارمی کنی؟انگارحالش گرفته شده باشه بقیه ساندویچش راگذاشت روی میز وگفت:کوفتم کردی خدانکنه. گفتم:بگودیگه کاردارم. گفت :خوب معلومه دکترمی برمت،ازت مراقبت می کنم برات دارومی گیرم گفتم:اگریه روزداروکم یاب بشه چیکارمی کنی؟ اعصابش خردشده بودازچهره اش مشخص بود خیلی محکم گفت:انقدرمی گردم تاداروت روپیداکنم. گفتم:اگررفتی داروخونه وگفت نمونه مشابه دارو روازیه کارخونه دیگه داریم چیکارمی کنی میخری؟ گفت:مسلمه نه،ممکنه اثربرعکس داشته باشه مگراینکه پزشک معالج اجازه بده. دستانشرادردستم گرفتم وگفتم:ممنون که هستی،ای کاش بدونی که اقتصادکشورت هم مریضه.ای کاش به اندازه ای که نگران سلامتی من هستی به اقتصادکشورت هم اهمیت بدی.بیماریش جوریه که داروی مشابه روش جواب نمیده.فقط باخریدکالای ایرانیه که می شه این بیماری رودرمان کردتاخون تازه توی بدنه اش جریان پیداکنه. حواست باشه آقافرمودن:حمایت ازکالای ایرانی نه حمایت ازکالای داخلی. این یعنی اینکه مافقط مجازبه خریدکالای ایرانی هستیم نه اونهایی که توایران مونتاژ می شن. درتاییدحرفهام دستانم رافشارداد وکلی سس روی ساندویچم ریخت وگفت:خب حاج خانم بخوربریم نماز،دیروقته!!! ازحرفش خنده ام گرفت. هواتاریک شده بود.نزدیک اذان بود.باهم به مسجدرفتیم.قرارگذاشتیم بعدازنمازبه جستجوادامه دهیم.

به قلم:طوفان واژه ها

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
نظر دهید

آدرس پست الکترونیک شما در این سایت آشکار نخواهد شد.

URL شما نمایش داده خواهد شد.
بدعالی
This is a captcha-picture. It is used to prevent mass-access by robots.
عبارت تصویر را بازنویسی نمائید. (غیرحساس به حروف کوچک و بزرگ)